پسر نازم سید علی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

یه شب به پیشنهاد بابایی رفتیم خونه پرستارت که حالا دیگه رفته روستا و پیشت نیست دیگه. ننه سلمی روی آتیش چای و غذا درست کرد که واقعن طعم دیگه ای داشت اون غذا و اون چایی که آب هم آب چشمه بود.مگر زورمون می رسید که از کنار آتیش بلندت کنیم.بعدم که اومدیم خونه گیر دادی که آتیش بازی کنیم و با هزار دوز و کلک قانعت کردیم که تو خونه دیگه نمیشه آتیش درست کرد و هر وقت رفتیم بیرون جایی.

 

 

اینم یه عکس که دایی امین ازت گرفته و احساس میکنم مثه آدم بزرگا شدی.

[ ۱۳٩۳/٧/۸ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

اولش که بزور میخاستی این استخر بادی رو داخل تاب جا بدی من اعصابم به هم ریخته بود و بابایی رو دعوا می کردم که چرا اینقده لوسش می کنی. ولی بعد دیدم چقد خوشحالی که اینجوری هم داری تاب می خوری و هم داخل استخره هستی. و همونجا هم خاب رفتی. قربون هوشت بره مامانت.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۸ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

پنج شنبه شب که فرداش راهپیمایی بود به علی گفتم فردا بریم بیرون اینقد آدم میان.همه میگن مرگ بر آمریکا.مرگ بر اسراییل.علی نمیتونست بگه و میگفت مرگ بر اسماعیل. اسم بابای باران هم اسماعیل هست و چون من و بابایی به حرفش خندیدیم تا دوسه روز تکرار می کرد همینو. روز راهپیمایی هم از سرکوچه همراه مردم شدیم و رفتیم به سمت مصلی. بعدم نماز جمعه رو خوندیم و تو برگشت هم سیدعلی یه خط واحد دید و گیر داد که میخام سوار شم.خلاصه که با خط واحد رفتیم خونه و وقتی رسیدیم پیاده نمیشد و می گفت من از اینا میخام.

سر نمازهم عاشق این آقا پسر شده بود چون شلوارش شبیه یکی از شلوارهای علی بود و علی دست و دلبازی می کرد و دفتر نقاشی بهش می داد و تفنگ و ...

[ ۱۳٩۳/٧/۸ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

اینم علی و دختر عمه ش مهتاب خانم که هیشوقت بیشتر از نیم ساعت نمیتونن همدیگه رو تحمل کنن و با هم بحثشون میشه. جالب تاریخ تولدشونم تو یک روزه.مهتاب الان کلاس دومه.

[ ۱۳٩۳/٧/۸ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

روستای آبدر یکی از قشنگ ترین روستاهایی هس که تاحالا دیدم. یه میوه به نام تمنو(اسم کتابیشو نمی دونم) داره که از آلبالو کوچیک تره و ترش مزه هس و بعضیا باهاش ترشی می پزن. یه سری با عزیز-آقاجون-خاله ها و دایی ها رفتیم اونجا.

اینم درختشه.پشت سر علی و آتنا.

[ ۱۳٩۳/٧/۸ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

دو سه روز قبل از شروع ماه مهر من سرکار نرفتم و هر روز در حدود نیم ساعت با سیدعلی به مهد کودک فرشتگان می رفتیم. جاهای دیگه رو هم رفتیم اما اینجا به نظرم جالب تر اومد و مربی ها خوش برخوردتر. خلاصه که هرروز سیدعلی میگفت باید خودتم بیایی باهام. اونجا با مربی ها صحبت کردم گفتن اشکال نداره هر روز همین نیم ساعت بیارش بیا توکلاس خودتم. روز چهارم که دوم مهر بود وقتی تو کلاس بودم مربی شون بهم اشاره کرد که یواش برو بیرون. بعد گفت تومحوطه باش اما فعلن خونه نرو. خوشبختانه کناراومد با این موضوع. مربی شون گفت یبار سراغتو گرفته گفتم بیرونه میاد الان مامانت. بعد بهم گفت برو خونه رفتم ساعت 11 زنگ زد گفت واسه امروز بسه شه بیا ببرش که دلزده نشه. دوسه روز بعدم که دیگه باید میرفتم سرکار سیدعلی با عمه اش رفت و الان دیگه راحت میره. برا خودم جالب بود اینقد راحت پذیرفت چون قبلا شدیدا جبهه می گرفت تا اسم مهد را می آوردم. ولی الان که تولد سه سالگی شو گرفتیم بنظر میاد عاقلتر شده. الان هم که دیگه خودش خوشحال شبا زود میخابه که صب بره مهد و با بچه ها و خاله زهرا بازی کنه. خدایا شکرت. خیلی نگران این موضوع بودم چون خودم تو خونه وقت نمی شد چیزی یادش بدم. اونجا گفتن  ژیمیناستیک و زبان هم یادشون میدن.

[ ۱۳٩۳/٧/٧ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

تولد سیدعلی روز 2شهریور 90 بود. ولی خب چون دوتاخاله هاش اینجا نیستن و باید از کرمان می آمدن ما یجور برنامه ریزی کردیم که یه هفته بعد گرفتیم. البته تولد مهتاب دختر خاله شم بود که تولدمهتاب رو مامان باباش همون روز گرفتن. خلاصه که من یه روز مرخصی گرفتم و از صب زود شروع کردم به خونه تکونی و اشپزی و تزیین اتاقا. اینم عکسا.

 

 

 آتنا دختر خاله زهرا و سیدعلی

همیشه کلی طرح مدنظرم بود برا تولد سیدعلی. اما دیدم تو طرح ها بچه گونه فقط باب اسفنجی و یکی دوتا دیگه رو بلد بودن. اینه که به همین گیتار راضی شدیم.با عرض پوزش از سیدعلی.

ژله ها هم که خاله طاهره مامان سارینا زحمتش رو کشید و درست کرد و برامون آورد.ممنون خاله 

سارینا خانم که شیطنت از چشماش میباره.البته مامانشم وقتی بچه بود کلی شیطون بود و همیشه دست و پا شکسته بود روی در و دیوارها.

تزیین کردن من و بابایی و سیدعلی که همش من درآوردی بود.

در کل که خیلی خوش گذشت و به مهمونا هم فک می کنم بد نگذشت با حضور دایی میلاد و پسرعموی مامان که دف داشتن و خوانندگیشون گل کرده بود. ممنون از حضور قشنگ همه ی مهمونا.

[ ۱۳٩۳/٧/٧ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

دیروز جمعه یکی از بدترین روزای زندگی مامانی بود. صب ساعتا 9 بابایی پاشد بره اضافه کار. منم داشتم توی هال رو جارو می کردم و تو هم داشتی توی اتاق بازی می کردی. من فک می کردم داری نقاشی می کشی و یا سرگرم اسباب بازی هاتی و دور و برت نیامدم که حواست نباشه و بتونم سریع جارو کنم. یهویی دیدم خودت اومدی پیشم مامان مامان دیدم دستت پر از خونه و همینجور داره خون میریزه به شدت. من اصلن روحیه ی این چیزا رو ندارم. فقط گفتم مامان چیکار کردی؟ دید خیلی ناراحتم بیچاره گریه نمی کرد میگفت مامان قهری. قهری. دیگه دلم آتیش گرفت که عوض گریه نگرانه دعواش کنم. فقط دستشو پیچیدم توی چادرم. جرات نمی کردم نگاه کنم. دویدم تو کوچه.دیدم ماشین بابا نیست و رفته. زنگ زدم سریع بهش که برگرد علی دستش و داغون کرده. تا بابایی برگشت من خودم رو باخته بودم و بدنم سرد سرد بود.نمی فهمیدم چه کنم. حتی عقلم نرسید بالای انگشتشو ببندم که خونریزی بیشتر نشه. فقط بغلش کرده بودم و کنار در واستادم. بابایی که برگشت تا علی و منو دید قیافه ی رنگ و رو رفته ی منو که دید که نمیخاد بیای خودم میبرمش بیمارستان. اونا رفتن و من رفتم تو اتاق و دیدم وای یه بسته تیغ پیدا کرده بود و یه دونه یه دونه از تو بسته ها درشون آورده بود و با یه قیچی که همیشه دم دستشه و باهاش کاغذ قیچی می کنه و بقول خودش تولد درست می کنه میخاسته تیغ ها رو هم بچینه ولی تیغ ها از وصل نصف شده بودن و رفته بودن تو انگشتش. خیلی هم عمیق. من دیگه طاقت نیاوردم با آژانس خودم رو به بیمارستان رسوندم و دیدم پرستارا دارن انگشتش رو بخیه می کنن. دو تا بخیه خورد. بمیرم براش که خیلی آروم و بدون گریه رو تخت خابیده بود و من گریه م گرفته بود و پرستارا می گفتن خیلی پسر گلیه. اینم از لطف اینه که شدیدا به آقای دکتر علاقه داره و خوشحال بود که حالا پیش آقای دکتره. خدارو شکر که به خیر گذشت. و خوشحالم که فعلن از قیچی ترسیده شده و قراره دیگه دست نزنه. قبلن که زورم بهش نمی رسید. خدایا شکرت که همینجا به خیر گذشت و حادثه ی بدتری بهش اتفاق نیفتاد با وجود تیغ و قیچی.

[ ۱۳٩۳/٢/۱۳ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سیدعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من سیدعلی 2 شهریور 1390 به دنیا اومدم همزمان با 23 ماه رمضان یعنی شب قدر .خوشا به حال گل پسری ناز مامانش.
صفحات دیگر
امکانات وب

آپلود عکس