پسر نازم سید علی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سلام امروز خدا کمک مامان کرد و به دلیل برف شدیدی که از دیشب آمده و هنوزم ادامه داره محل کار تعطیل شده بود و مامان نرفت و پیش من موند. خدایا دیگه مشکلی پیش نیاد برای من که پسر گلی هستم. مامانم کلی عذاب وجدان داره از این که نمیتونه پیشم بمونه. حداقل غصه ی بیماری دیگه نداشته باشه.ناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحتناراحت

[ ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

دیروزاولین روز کاری مامانم بود . اول صبح منو برد خونه ی  عزیز و آقاجون. اما از بس ناراحت بود ظهر برگشت خونه. یه نیم ساعتی که با من بازی کرد یهو من دل درد شدم و شروع کردم به جیغ زدن. یبوست هم شده بودم و نتونستم دستشویی کنم که دلم خوب بشه. یهویی رنگم سفید شد و دست و پاهام سرد شدند و حالت خواب آلودگی پیدا کردم و دیگه جیغ هم نمیزدم.مامانم و عزیز و آقاجون خیلی ترسیده بودن و سریع منو بردن بیمارستان. پزشک کشیک منو معاینه کرد و همون لحظه بالا هم آوردم و پزشک گفت باید بستری بشه. امکان داره مسموم شده باشه. یه سرم به من وصل کردن و سه ساعت تو بیمارستان بودم و گفتن باید تحت نظر باشم که خطری تهدیدم نکنه. مامانم کلی گریه کرد ناراحتو به پرستارا اجازه نمیداد سرم وصل کنند آخه نمیتونستن رگ پیدا کنن و کلی اذیت شدم. اما پرستارا بهش گفتن مسیولیتش با خودته اگه مشکلی پیش بیاد و سرم وصل کردن و خدایا هزار مرتبه شکرت که حالم بعد سه ساعت خوب شد. اینم خاطره ی تلخ اولین روز کار مامان.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٧ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

چشمتون روز بعد نبینه. چون من قرار بود شب تب کنم. ساعت دو شب مامانم از صدای گریه ام بیدار شده بود و ای دل غافل که دید پسر نازش داره تو تب میسوزه و تا صبح منو پاشویه کرد و قطره استامینوفن داد که تبم بیاد پایین.مامانم میگه کف پاهام عین کتری داغ شده بود. 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

سلام مامانم از امروز باید می رفت سر کار. اما به خاطر واکسن 6 ماهگی من نرفت(شاید هم واکسن من بهانه ای بود واسش. چون خیلی ناراحته و اصلا دوست نداره از من جدا بشه اخه خیلی به هم وابسته شدیم). مامانم از اول صبی خیلی استرس داشت چون همه گفته بودند این  واکسن خیلی درد داره. اما خدایاشکرت که من خیلی مقاوم هستم و فقط همان لحظه که دکتر واکسن زد گریه کردم اما به بعدش آروم بودم. البته مامانم 3 بار 14 قطره استامینوفن بهم داد که تب نکنم با فواصل 4 ساعتی. در ضمن وزنم هم 7 کیلوگرم بود. خدایا شکر که این یکی واکسن هم به خیر گذشت و تا یک سالگی ام دیگه راحت هستم. 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ سیدعلی ]

هفته ی پیش یه سر رفتیم کرمان  خانه ی خاله ام که خوش گذشت فرداش هم رفتیم یزد که بابام سند ماشینش را درست کنه. یه هتل سنتی قشنگ هم داشت که خیلی قشنگ بود با یه رستوران خیلی زیبا داخلش به نام هتل داد که ظهر ناهار رفتیم اونجا.

عکس هتل بین المللی دادجای همه ی بچه های نازنازی خالی.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٤ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سیدعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من سیدعلی 2 شهریور 1390 به دنیا اومدم همزمان با 23 ماه رمضان یعنی شب قدر .خوشا به حال گل پسری ناز مامانش.
صفحات دیگر
امکانات وب

آپلود عکس