پسر نازم سید علی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

روز جمعه ای آقا جون زنگ زد که میخواد بره آبدر. ما هم همراهشون شدیم با عزیز و آقاجون رفتیم آبدر-کمرسفید. خیلی قشنگ بود بعد از بارندگی هایی که توی فروردین داشتیم. خدایاشکرت. اینهمه نعمت به این بنده ها میدی و بنده ها یکی از یکی پرروتر. نه تشکری. سپاسی. هیچی.

 

اینم یکی از خونه های ییلاقی روستای کمرسفید-آبدر هست. همه با چوب درست شدن.

خداجونم شکرت به خاطر همه چیز.

[ ۱۳٩٢/٢/٩ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

بعد از این که از مشهد برگشتیم عیددیدنی رفتیم خونه ی عمه ی سیدعلی(تاریخ تولد دخترش مهتاب هم مثه سیدعلی 2شهریور هست). عمه جانی هم مارو برد یه رستوران سنتی توی شهرشون به نام رستوران وکیل. 

 

 

[ ۱۳٩٢/٢/٩ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

روز سیزده فروردین خواستیم بریم شاندیز که گفتن خیلی شلوغه و ما هم که حوصله شلوغی را نداشتیم گذاشتیم چهاردهم فروردین. رفتیم شاندیز و رستوران پدیده که خیلی هم قشنگ بود. 

 

اینم توی راه شاندیز- اول رفتیم کوهستان سنگی-اونجا یه باغ وحش داشت با انواع حیوانات. سیدعلی که عاشق اونجا شده بود. نگاه پرنده ها می کرد و صداشونو تقلید می کرد.

 

اینم سیدعلی در حال ابراز احساسات به مانکن ها-در بازار فردوسی مشهد. یه دونه یه دونه مانکن بچه های کوچولو را می بوسید و می رفت جلو. فدای مهربونیت مامان گلم.

[ ۱۳٩٢/٢/٩ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

عیدی رو سر کار بودیم و از دهم فروردین رفتیم مشهد. مامان بابا سیدعلی. خیلی خوش گذشت. چقد خوبه که آدم هرچند وقت یک بار برای روحیه ش بره اماکن زیارتی. یه استاد داشتیم چند هفته پیش یه سمینار گذاشته بود در مورد استرس. میگفت میدونین چرا آدم وقتی میره اماکن زیارتی اینقد احساس آرامش میکنه؟؟ جواب: چون یه چیزایی رو میگی وقتی اونجا رفتی و حتی کنار ضریح رفتی که به هیچ کس دیگه حتی خونواده-همسر-فرزند و ... نمیگی. و البته چون اونم رازت را پیش خودش نگه میداره و ترسی نداری که روزی حرفتو جایی بگه. خیلی جالب بود این تحلیلش.

خلاصه این که به من خیلی خوش گذشت. حتی یک ثانیه هم انسان عصبی نمیشه اماکن زیارتی که میره. خدایا قربون بزرگیت. درضمن علی آقا هم اونجا قنوت نماز رو یاد گرفته بود-دستاشو چطوری نگه داره. نماز رو کم و بیشی اینجا بلد شده بود چطوری بایسته بشینه. ولی قنوت را نه. ان شاالله همه بتونن برن. امام رضا دوستت داریم.

 

[ ۱۳٩٢/٢/٩ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

علی آقا و آتنا سخت در تکاپو و رقابت با همدیگه برای جمع کردن فرش. البته دوتاشون بیشتر دست و پاگیر بودن تا کمک رسان. مگه زور کسی بهشون میرسید که نیان تو دست و پا.

 

 

[ ۱۳٩٢/٢/٩ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

عروسی پسردایی و دختر خاله قسمت ما نشد بریم. اما روز پاتختی شون علی کوچولو  رو کفش و کلاه کردیم و با عزیز و خاله ها رفتیم. جای همه ی بچه های کوچولو خالی- خوش گذشت. پس از خوردن آش هم بچه ها شروع کردن به ورجه وروجه. این بازی هم بازی اختصاصی علی آقا هستش که بقیه هم کوتاهی نکردن. آتنای خاله نفر جلویی-ریحانه کوچولو نوه ی دایی مامانی- ابوالفضل کوچولو هم پسر دایی مامان هستش.

ان شاالله این عروس دوماد خوشبخت بشن.قلب

 

[ ۱۳٩٢/٢/٩ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

مامان آتنا چون تو شهری که زندگی می کنن دوره از ما. تولد آتنا رو به تعویق انداخت و عیدی خونه ی آقا جون تولد گرفت واسش. اینم کیکش. نمیدونین چه جوی گرفته بود آتنا رو. تولدت مبارک خاله جون.

[ ۱۳٩٢/٢/٩ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من سیدعلی 2 شهریور 1390 به دنیا اومدم همزمان با 23 ماه رمضان یعنی شب قدر .خوشا به حال گل پسری ناز مامانش.
صفحات دیگر
امکانات وب

آپلود عکس