پسر نازم سید علی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

عصر تاسوعا رفتیم آبدر که کنار دیگ هاش آش حلیم نذری بیدار بمونیم. اکثر مردم اونجا بیدار میمونن و تا صب آش هم میزنن و حاجت می گیرن. مراسم روستای آبدر جالب است هر شب از شب اول محرم عزاداری هست و آخر شب هم شام میدن و مردم میرن خونه. یه حاج آقا هم دعوت کرده بودن از فم-آقای شهسواری که روانشناس هم بود و کلی باسواد و کلی مسائل روانشناسی رو به مردم می گفت. خلاصه صبح عاشورا آشی رو که از شب تاسوعا گذاشتن آماده میشه ساعتای 5 صبح و مردم روستاهای اطراف هم میان برای آش- روستای رزگله-آبدرمیان-دم دهنه. با هیئت هاشون میان عزاداری می کنن. بعدم تعزیه خونی. ظهر عاشورا هم نماز و بعد غذای نذری- البته یکی از تنظیم کنندگان برنامه هاشون هم حمیدآقا-پسر عمو هست که کلی اکتیو تشریف دارن. 

شب هم که ما اومدیم شام غریبان و علی آقا مقوا گرفته بود جلوی شمع هاش که خاموش نشن. کلی احساس بزرگی می کرد. امیدوارم امید هیشکی ناامید نشه توی این شبا.

ش

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

اولین جمعه محرم یه مراسم برای حضرت علی اصغز کوچولو تو شهرمون برگزار شد من و عزیز و مامان آتنا و آرمیتا رفتیم. اما خاله حمیده نیامد. خیلی جات خالی بود خاله و ما همش به یادت بودیم مخصوصاً وقتی گهواره نمادین علی اصغر را کنارمون آوردن و ما به یاد فاطمه زهرا که روحش پیش خدا رفت افتادیم. خاله جون دوست دارم سال دیگه با یه نی نی کوچولو که شایدم اسمش علی اصغر گذاشتی بریم این مراسم رو و ما رو همراهی کنی.

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

هفته ی دفاع مقدس یه نمایشگاه دفاع مقدس تو شهرمون برگزار شد که من و بابایی و علی رفتیم و خیلی جالب درستش کرده بودن.

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

از بس روزا با عینکم ور میری و کج  و معوجش بابایی این عینکو واست خرید. هرچند بازم گول نمی خوری و عینکم را برمیداری. امان از دست تو وروجک.

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

 

یه روز که از سرکار اومدم هرکارت کردم نیامدی تو خونه و میگفتی بابا الان میا. الان میا. قربونت که اینقد عشق بابایی هستی.

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

یه دوسه روزی رو رفتیم ماهان خونه ی خاله و هوایی عوض کردیم. این عکسم توی باغ شاهزاده ماهان گرفتیم

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

این تصاویر از گردوچینی آبدر-کمر سفید با شرکت علی خوشکلی-بابایی-دایی ها-عزیز  

و آقاجون

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

هرجور خاسم حالیت کنم پسر با چادر نماز نمیخونه نوفهمی.

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

خاله حمیده و حمید و دایی امیر و خانمش با همراهی عزیز جون یک هفته هست تشریف بردن مشهد. ماهم که گوشی هاشون رو ترکوندیم دم به دقیقه زنگ می زنیم کهکی می رسین. البت اونا هم که از رو نمیرن جا خوش کردن. یه لحظه می گن مشهدیم دوباره دو روز بعد میزنگیم میگن ساری هستیم. دیروز هم که رفتن قم و جمکران.  امروزم قراره تشریف بیارن. امیدوارم به همشون خوش گذشته باشه و روحیه شون عوض شده باشه. زیارت همگی تون قبول عزیزان سیدعلی.

[ ۱۳٩٢/۸/۱٠ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

هفته پیش یه سری مسابقات مال اداره کار بود برای شرکت ها در سطح استان. ما هم با تیم شرکت رفتیم. با این که شرایط مسابقات یه کم سخت شد و تک حذفی بودن. ولی در عین ناباوری سوم شدم تو استان. یه نفر از سرچنشمه اول-یه نفر از آب و فاضلاب دوم و مامانی سیدعلی هم سوم. البته از دعایی که کردم و اون لحظه هم گرفت خنده م گرفت. گفتم خدایا من این چند روز ماه ذیحجه رو روزه گرفتم یعنی نمی خوای اینقد کار کوچولویی برا من انجام بدی و عجبا العجبا دعام گرفت. خدا جونم دوستت دارم. بعد مسابقات هم خیلی خوش گذشت با بچه ها رفتیم بازار و کلی شلوغ بازی در اوردیم. در کل عقده های ناشی از فشار روحی روانی سر کار رو خالی کردیم.

خداجونم دوست دارم که حرفمو گوش کردی.

[ ۱۳٩٢/۸/۱٠ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من سیدعلی 2 شهریور 1390 به دنیا اومدم همزمان با 23 ماه رمضان یعنی شب قدر .خوشا به حال گل پسری ناز مامانش.
صفحات دیگر
امکانات وب

آپلود عکس