پسر نازم سید علی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امروز سرکار نرفتم و با علی آقا کفش و کلاه کردیم و رفتیم به سمت مهدکودک. توخونه کلیود راجع به مهد کودک حرف زده بودم که خوبه و بچه ها با هم بازی می کنن و ... اونجا که رفتیم با مدیر مهد صحبت کردم و کلاس بچه های 2 تا 3 سال و نیم رو نشونم داد. ماهم رفتیم سرکلاس. مربی شون دختر مهربونی بنظر می یاد و داشت با بچه ها خمیر بازی می کرد و گفت کلاس شعر و قصه و اموزش نقاشی هم داریم. کلاس زبان و ژیمیناستیک هم گفت دارن. امروز که از کنارم تکون نخوردی. میخام زحمت ش رو بندازم گردن عمه جان سیدعلی-عمه زهره و بگم چند صباحی علی رو ببره روزی یک ساعت تا شاید عادت کنه و بره. به امید اون روز/.

[ ۱۳٩۳/۱/۱٦ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

این سفره ی هفت سین نخراشیده رو مامانم چیده برای نوروز 93. چکار کنم که تا دقیقه ی 90 سر کار بود و همه ی تزیینات رو همینجور در پیتی انجام میده. آخه اینم شد مامان با این سفره هفت سین چیدنش؟

 

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

 ****************** 

فریدون مشیری, شعر بهار

[ ۱۳٩۳/۱/۳ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

بعد از عروسی عمه فاطی که نهم شد سیزدهم هم عروسی عمو حسین بود که خیلی خوش گذشت. عمو حسین و زن عمو ایشاالله که خوشبخت شین.



[ ۱۳٩۳/۱/۳ ] [ ٦:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

بالاخره عاروسی عمه فاطی افتاد 7و 8 و 9 اسفند. دو روز اول حنابندون بود به روش بندریش.  روز سیم هم عاروسی بید. جای همگی خالی که خیلی خوش گذشت. ما از ششم رفتیم بندر. اون سه چهار روزه رو علی از دفتر و دستکش به دور بود و از عشقش به نقاشی. روز نهم آقا جون و عزیز و دایی ها و خاله حمیده و حمید هم اومدن به جمع ما. حمید هم یه خودکار به علی داد و علی رو نمیدونین که چه می کرد. مدام در حال نقاشی کشیدن. قربونت برم که اینقده عشق نقاشی هستی.

عکس پایینی هم آقاجونم هس. بابایی مامانی که خیلی بهش ارادت داریم.

سیدعلی و باران دختر عمه ی سیدعلی کنار دریای بندرعباس



[ ۱۳٩۳/۱/۳ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

چطور میشه یه پدر و پسر اینقده عاشق هم باشن که پسره برای آب خوردن یانقاشی کشیدناش میگه  باید بابایی باشه. و کاری به مامانش نداره. شایدم دلیلش سرکار رفتن مامانشه. به مامانش میگه مامانی تو برو سرکار بابایی پیشم بمونه. یه دلیل دیگه هم میشه باشه که مامانی علی رو دعوا می کنه و زیاد بهش رو نداده که لوس بشه. اما بابایی تا دلتون بخاد لوسش میکنه و هرچی بخاد از شیرمرغ تا جون آدمیزاد سریع السیر براش مهیا می کنه. این نقاشی رو هم دوتایی پدر و پسر با هم کشیدن.

ی

[ ۱۳٩۳/۱/۳ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]

از دولتی سر بچه ها که تو محل کار آدم برفی درست کرده بودن علی رو بردیم و یه عکس کوچولو گرفتیم. خود من که از سرما بدم میاد و حوصله ی آدم برفی درست کردن ندارم. علی هم اولش می ترسید ازش. ولی خب یه عکسو به زور گرفتیم.

 

[ ۱۳٩۳/۱/۳ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سیدعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من سیدعلی 2 شهریور 1390 به دنیا اومدم همزمان با 23 ماه رمضان یعنی شب قدر .خوشا به حال گل پسری ناز مامانش.
صفحات دیگر
امکانات وب

آپلود عکس