پسر نازم سید علی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دیروز جمعه یکی از بدترین روزای زندگی مامانی بود. صب ساعتا 9 بابایی پاشد بره اضافه کار. منم داشتم توی هال رو جارو می کردم و تو هم داشتی توی اتاق بازی می کردی. من فک می کردم داری نقاشی می کشی و یا سرگرم اسباب بازی هاتی و دور و برت نیامدم که حواست نباشه و بتونم سریع جارو کنم. یهویی دیدم خودت اومدی پیشم مامان مامان دیدم دستت پر از خونه و همینجور داره خون میریزه به شدت. من اصلن روحیه ی این چیزا رو ندارم. فقط گفتم مامان چیکار کردی؟ دید خیلی ناراحتم بیچاره گریه نمی کرد میگفت مامان قهری. قهری. دیگه دلم آتیش گرفت که عوض گریه نگرانه دعواش کنم. فقط دستشو پیچیدم توی چادرم. جرات نمی کردم نگاه کنم. دویدم تو کوچه.دیدم ماشین بابا نیست و رفته. زنگ زدم سریع بهش که برگرد علی دستش و داغون کرده. تا بابایی برگشت من خودم رو باخته بودم و بدنم سرد سرد بود.نمی فهمیدم چه کنم. حتی عقلم نرسید بالای انگشتشو ببندم که خونریزی بیشتر نشه. فقط بغلش کرده بودم و کنار در واستادم. بابایی که برگشت تا علی و منو دید قیافه ی رنگ و رو رفته ی منو که دید که نمیخاد بیای خودم میبرمش بیمارستان. اونا رفتن و من رفتم تو اتاق و دیدم وای یه بسته تیغ پیدا کرده بود و یه دونه یه دونه از تو بسته ها درشون آورده بود و با یه قیچی که همیشه دم دستشه و باهاش کاغذ قیچی می کنه و بقول خودش تولد درست می کنه میخاسته تیغ ها رو هم بچینه ولی تیغ ها از وصل نصف شده بودن و رفته بودن تو انگشتش. خیلی هم عمیق. من دیگه طاقت نیاوردم با آژانس خودم رو به بیمارستان رسوندم و دیدم پرستارا دارن انگشتش رو بخیه می کنن. دو تا بخیه خورد. بمیرم براش که خیلی آروم و بدون گریه رو تخت خابیده بود و من گریه م گرفته بود و پرستارا می گفتن خیلی پسر گلیه. اینم از لطف اینه که شدیدا به آقای دکتر علاقه داره و خوشحال بود که حالا پیش آقای دکتره. خدارو شکر که به خیر گذشت. و خوشحالم که فعلن از قیچی ترسیده شده و قراره دیگه دست نزنه. قبلن که زورم بهش نمی رسید. خدایا شکرت که همینجا به خیر گذشت و حادثه ی بدتری بهش اتفاق نیفتاد با وجود تیغ و قیچی.

[ ۱۳٩۳/٢/۱۳ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سیدعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من سیدعلی 2 شهریور 1390 به دنیا اومدم همزمان با 23 ماه رمضان یعنی شب قدر .خوشا به حال گل پسری ناز مامانش.
صفحات دیگر
امکانات وب

آپلود عکس