پسر نازم سید علی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دو سه روز قبل از شروع ماه مهر من سرکار نرفتم و هر روز در حدود نیم ساعت با سیدعلی به مهد کودک فرشتگان می رفتیم. جاهای دیگه رو هم رفتیم اما اینجا به نظرم جالب تر اومد و مربی ها خوش برخوردتر. خلاصه که هرروز سیدعلی میگفت باید خودتم بیایی باهام. اونجا با مربی ها صحبت کردم گفتن اشکال نداره هر روز همین نیم ساعت بیارش بیا توکلاس خودتم. روز چهارم که دوم مهر بود وقتی تو کلاس بودم مربی شون بهم اشاره کرد که یواش برو بیرون. بعد گفت تومحوطه باش اما فعلن خونه نرو. خوشبختانه کناراومد با این موضوع. مربی شون گفت یبار سراغتو گرفته گفتم بیرونه میاد الان مامانت. بعد بهم گفت برو خونه رفتم ساعت 11 زنگ زد گفت واسه امروز بسه شه بیا ببرش که دلزده نشه. دوسه روز بعدم که دیگه باید میرفتم سرکار سیدعلی با عمه اش رفت و الان دیگه راحت میره. برا خودم جالب بود اینقد راحت پذیرفت چون قبلا شدیدا جبهه می گرفت تا اسم مهد را می آوردم. ولی الان که تولد سه سالگی شو گرفتیم بنظر میاد عاقلتر شده. الان هم که دیگه خودش خوشحال شبا زود میخابه که صب بره مهد و با بچه ها و خاله زهرا بازی کنه. خدایا شکرت. خیلی نگران این موضوع بودم چون خودم تو خونه وقت نمی شد چیزی یادش بدم. اونجا گفتن  ژیمیناستیک و زبان هم یادشون میدن.

[ ۱۳٩۳/٧/٧ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سیدعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من سیدعلی 2 شهریور 1390 به دنیا اومدم همزمان با 23 ماه رمضان یعنی شب قدر .خوشا به حال گل پسری ناز مامانش.
صفحات دیگر
امکانات وب

آپلود عکس