سیدعلی و راهپیمایی روز قدس

پنج شنبه شب که فرداش راهپیمایی بود به علی گفتم فردا بریم بیرون اینقد آدم میان.همه میگن مرگ بر آمریکا.مرگ بر اسراییل.علی نمیتونست بگه و میگفت مرگ بر اسماعیل. اسم بابای باران هم اسماعیل هست و چون من و بابایی به حرفش خندیدیم تا دوسه روز تکرار می کرد همینو. روز راهپیمایی هم از سرکوچه همراه مردم شدیم و رفتیم به سمت مصلی. بعدم نماز جمعه رو خوندیم و تو برگشت هم سیدعلی یه خط واحد دید و گیر داد که میخام سوار شم.خلاصه که با خط واحد رفتیم خونه و وقتی رسیدیم پیاده نمیشد و می گفت من از اینا میخام.

سر نمازهم عاشق این آقا پسر شده بود چون شلوارش شبیه یکی از شلوارهای علی بود و علی دست و دلبازی می کرد و دفتر نقاشی بهش می داد و تفنگ و ...

/ 0 نظر / 70 بازدید